![]() |
![]() |
|
| سکوت سبز یک مرد دهاتی |
|
برادرم! آقای رییس جمهور! اين سطر هاي پدر سوخته را وقتي مي نويسم كه مرزهاي كشورم در دست بيگانه گان است وشب درتلويزيون ميبينم شما را كه سخن از استقلال مي زنيد. برادرم ، جناب رييس جمهور! دمي به اين توده ي سرگردان هم فكر كن به ملت به همين ملت ملتی که هر روزبه جرم نکرده محاکمه ی صحرای می شود و ملتی که هنوز در خانه های شان آرامش وجود ندارد . آقای رییس جمهور! ساده و صمیمی برایتان می گویم، آیا تا هنوز هیچ فکرکرده اید که پاهایم را چگونه از دست داده ام؟ هیچ فکر کرده اید که گور پدرم کجاست؟ وهیچ فکر کرده اید که لباس های من با شما چقدر تفاوت دارد؟؟. جناب رییس جمهور! آیا تا هنوز کسی به شما گفته است افغانی کثافت؟ ویا گفته است افغانی پدر سگ؟ اصلا تا هنوز کسی به شما گفته است افغانی..........؟. اما نه ، فقط به من گفته اند، هنوز بوی گور دسته جمعی من می دهم ، چون به عنوان شورشی ، تروریست قاچاقبر در خانه ام می میرم و ازاستخوان هایم نردبانی می سازند که هرگزپدرم از آن بالا رفته نمی تواند. اما نه ، شما چرا فکر کنید جناب رییس جمهور؟!! نانت هیشه گرم و آبت همیشه سرد. آنانیکه در جنوب بی گناه می میرند و بمبارد می شوند برادران من اند ، آنانیکه در شمال بی دفاع تجاوز می شوند خواهران من اند، و آنا نیکه شب های گرسنه گی خواب نان را می بینند ، و هیچ امیدی به فردا ندارند کودکان من اند. و آنانیکه همواره میسوزند پدران و مادران من اند. شماکه نان تان گرم و آب تان سرد است. جناب رییس جمهور؟! وقتی به یک دانش آموز ایرانی بگوی کثافت را تعریف کن، می گوید: ((کثافت عبارت از افغانی های است که در ایران به سر می برند)). و وقتی به یک داکتر پاکستانی بگوی قلب چیست ؟ قلب برادر کوچکم را می آورد که از راه مکتب در قندهار اختطاف کرده بودند. آقای رییس جمهور! شما که کارتان جور است ، وقتی از دشت لیلی عبور می کنید با دستمال گل سیب بینی تان را می بندید مبادا تعفن گور برادرانم به صحت مبارک ضرر برساند. و وقتی به خوست سفر می کنید به چشم های خود عینک می گذارید، تا حجله ویران شده خواهرم را که در شب عقدش نیرو های خارجی بمبارد کردند، نبینید. آقای رییس جمهور مسلمان با ایمان! فرض کنید اینجا قیامت است ، وقتی در برابر گدایان نا بینا اطراف شهر قرار می گیرید چطور برایشان ثابت می کنید که افغانستان پیشرفت کرده است؟ چگونه بریشان می فهمانید که سکه های حکومت چه رنگ دارند؟ اما نه اینها برای شما هیچ ربطی ندارند . شما كه ريیس جمهور هستید. اینها را باید چوپانی بداند که طعم تلخ خشک سالی را چشیده است و هنوز تلف شدن بره هایش را به یاد دارد. به ياد دارد آری ! به شما هیچ ربطی ندارد.
آبت همیشه سرد و نانت همیشه گرم.
کارکت جور است.
شدشد،نشد جلال آباد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 19:10 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
دیشب که چشمان سیاهت در تلاتم بود شب لای گیسوهای گیجت همچنان گم بود آیینه از روی تو شرمید و تو خندیدی بین تو و آیینه تا سنگ تفاهم بود اما نسیم کاکلت از شیشه تا بگذشت دیدم که مرگ بیشه های سبز گندم بود من زل زدم بر چشمهای روشن مهتاب دیدم که دنیا سیب سرخ دست مردم بود
جاده ها در پی اعلان منی بیکاراند سنگ ها از نفس سوخته ام بیزاراند حرف خود را به چه کس می شود اظهار نمود با دل ساده ی خود آدمیان مکاراند سایه ات از سرمن کم شد و حالا بی تو دشت ها زیر قدم های غریبم خاراند همه ی هستیی خود را به تو می گریم،آه اگراین ثانیه برحال خودم بگذاراند من به زنجیر نگاه تو هنوز آزادم هرچه این طایفه ناقابل و خوارم دارند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 21:27 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
موسیچه روی شانه من دق شده پدر صدیقه اي دچار منافق شده پدر حالا چطور می گذرد زندگی به ده اینجا به مرگ هر کی موافق شده پدر از حال من نگو که گنهکارو کافرم با این دو بیت شعر کی صادق شده پدر؟ امدفعه باز یک خبر تازه گفتنی ست درد بخیر بچه ات عاشق* شده پدر از ما برای قریه و اهلش بگو سلام حالم برای جمله اي شان دق شده پدر *مشكل تلفظ حرف «ع» در مصرع هشتم عمدي ميباشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:51 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
گرفته حال من حال شما یک حال نا معلوم
از این بی مزه گی و زندگی و کال نا معلوم بدستم حافظ و تسبیح و جام و هی ... نمی آیی دلم بد می شود از حافظ و از فال نا معلوم زمانه می خورد عمر مرا مجنون مجنونم دلم را بسته ام بر جمعه یک سال نا معلوم تو می مانی و دلها التجایت می کنند و من کبوتر می شوم پر می کشم با بال نا معلوم دوباره بذر دستان سیاهم سبز می گردند اگرچه در هراسم از خودم اقبال نا معلوم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:14 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
عزيزم مهرباني حد ندارد
بفرما، عشق خوب و بد ندارد زمين وقتي كه گور دسته جمعيست دگر بلخ و قم و مشهد ندارد ۱۳۸۷|۱|۲ مشهد ايران |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 19:51 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
شب در آیینه که دیدم تو اتن میکردی
تو اتن با سر و ساز قطغن میکردی آب ها فلسفه رقص ترا میگفتند وتو با کنج لبت لطف به من میکردی من در آغوش تو ایکاش که جان میدادم و تو با رو سریی خویش کفن میکردی لحظه ها پشت سر هم چقدر زود گذشت شب در آیینه که دیدم تو اتن میکردی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 19:14 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
چقدر دست کمم اه در حضور خودم مرا به گند کشیده غم غرورخودم قیامتیست قیامی نکرده بر گشتم هزار فاتحه خواندم خودم بگور خودم دلم هنوز مثال جهنمی سوزد دلی که هیچ نلرزیده از ظهورخودم دوباره کاش ازین جا به اسمان می رفت دوکوچه چشم که خالی شد از عبور خودم پیاله یست غزل پر کنار پنجره ام شبت بخیر تو با جرعه چطوری خودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:27 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
دولیوان قهوه تلخ غزل آلوده چشمانت دو آهو بره مست زغم آسوده چشمانت چه جادوی خدا در چشم تو داده که یکباره قیامت در دل دیوانه ام بنموده چشمانت مثالش نی به کابل، نی به بلخ، آخر نمیدانم حکایت می نماید از کدامین دوده چشمانت ببین دیوانه این آشفته و آشفته حالی را که غوغا می کند با حرفی که فرموده چشمانت * * * شروع مرگ عاشق انتهای درد یک آدم و یا آغاز یک هستی دیگر بوده چشمانت میزان 1386
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت 12:57 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
من ماندم و قلمرو باران و باد و بید جغرافیای کوچک این کاغذ سپید شام و سکوت و سفره بی نان و این خودم مردم دگر به چهره افسرده ام چه دید دنیا به قدر وسعت یک میز خالی است دیگر چگونه میشود آدم کند امید سنگی نثار شیشه عمرم کن ای رفیق! شاید شود به آخر این آسمان رسید دنیا برای بودن آدم بهانه ایست پس دف بزن به شادی این روزهای عید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 14:16 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
فرشته اي و نگاه تو جبرئيل من است دو ديده تو عزيزم چراغ ايل من است كسي نظر نتواند به كعبه اين دل كه چشم هاي تو ابراهيم خليل من است نمي هراسم از اين كوفه كوفه بي عهد كه انتظار تو خود مسلم عقيل من است عزيز من به خدا بي تو زندگي تلخ است نبودنت به خدا غصه طويل من است من عاشق تو ام و تا هميشه خواهم بود دل شكسته و تنهايي ام دليل من است سيد حيدر احمدي 1/7/1386 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 11:23 توسط سید حیدر احمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این سطر های پدر سوخته وقتی می نویسم
که باد فاتحه ی آزادی را می خواند. و کلاغ ها آرامش خود را گم کرده اند. و تنها من ماندم و قلمرو باران و برگ و بید جغرافیای کوچک این کاغذ سپید |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|